"کافه تنهایی"
من میتوانم خسته باشم می توانم هر چیزی را که دوست ندارم رویش بالا بیاورم
. می توانم کفرم دربیاید از هر چیز تکراری. مثلا از بوی گند درختان در اول صبح اردیبهشت . از جمله ی ( پول ندارم ) پدر از باخت های پرسپولیس از 1+ 5 از کنفرانس بیماری آسم یا از همین پشه هایی که هر چه می کشی تمام نمی شوند من می توانم متنفر باشم از اخلاق دختر همسایه که فکر
می کند از دماغ فیل افتاده از فکر به وقوع زلزله در ساعت 3 نیمه شب از یک طرفه شدن تلفن همزاه از دبیر نچسب فیزیک از جیغ های گوینده ی رادیو جوان از خورشت آلو اسفناج و خیلی چیز های دیگر که تو نمی توانی نگاهم را نسبت
به آنها عوض کنی من حق دارم به عنوان یک شهروند که دموکراسی را می
تواند بدون نگاه از روی چیزی از حفظ بنویسد ، از هر چیزی که دلم بخواهد متنفر باشم
. حتی از تو... . . . نویسنده به اینجا که رسید دست نگه داشت . کمی فکر کرد ... او
واقعا می توانست از (( تو )) متنفر باشد ...؟
!سلام مادر امید وارم حالت خوب باشد. و اگر از حال ما خواسته باشی ملالی نیست جز همان دوری شما . و قدری هم تنهایی که آن هم به لطف خدا روزی تمام می شود پدر چطور است؟ هنوز هم با ساعت " سواچ " اصلش پُز می دهد. پروانه چه کار می کند ؟ با حمید می سازد؟ بچه دار نشدند؟ از خانم تاج چه خبر؟ هنوز با گل هایش درد و دل می کند؟ بقالی آقا صمد هنوز بوی نا می دهد؟ یادم هست گفتی برای دختر سادات خانم خواستگار آمده . عروسی کرد؟ !یادش بخیر می گفتی باید عروست شود . و من چقدر گستاخانه زن مو بور چشم آبی ینگه دنیا را که حتا آبگوشت هم بلد نیست درست کند،ترجیح دادم به چارقد گل گلی منیژه نمی دانم پشیمانم یا نه . اما هر چه هست دیگر کار از کار گذشته و من حالا برای خریدن چند عدد نان از همان هایی که بهشان می گفتی "جهود" باید تمام کلمات را از ته حلقم ادا کنم. تمام خاطرات کودکی ام را می جوم و تف می کنم روی سنگفرش های کوچه پس کوچه های پاریس. نمی دانی چقدر دلم "پفک نمکی" می خواهد که پشتش نوشته بود : فرزند کمتر ، زندگی بهتر! یا از آن ساندیس هایی که همیشه به " از اینجا باز کنید " ش بی اعتنا بودیم . هنوز هم دو چرخه ام را داری ؟ چقدر دست هایم سیاه زنجیر انداختنش می شد !یادش بخیر هر وقت از فوتبال بر میگشتم سر زانو هایم پاره بود و چرک از سر و رویم می بارید. بعد تو آب داغ می کردی و توی حیاط،کنار حوض مرا می شستی. قربان دست هایت که پیر شده ی غصه ی من است. گل های شمعدانی را که بار قبل از ایران آوردم ، قد کشیدند . هر وقت نگاه شان می کنم یاد نوید می افتم که با توپ زد و شکاندشان. یادت می آید چقدر از دستت کتک می خوردم وقتی داشتی ملحفه هارا روی پتو می دوختی و من از روی آنها می دویدم !؟ اینجا ویار شیر برنج کردم . از همان هایی که وقتی پدر از سر کار می آمد برایش درست می کردی. بگذریم. سخن را کوتاه کنم .به زودی می آیم. منتظر جواب نامه ات هستم. راستی خیالت راحت. نمازم را می خوانم. کاباره هم نمی روم. دعایم کن . قربانت . علی . پاریس. 3/8/66 و لباس هایی نه چندان زیبا به دور دست نگاه می کند شاید مدل جدید غم در نگاهش خریداری داشته باشد...
پ.ن : وقتی می روی که دارد باران می بارد ... کجا را نگاه می کنی ؟ چشم هایم را می گویم... پ.ن : به لطف خدا و دعای شما کسالت دوست عزیزم رفع شد. تنهایی گاهی بوی جوراب یک هفته نشسته می دهد. تنهایی گاهی بوی سوسیس تخم مرغ می دهد. تنهایی گاهی بوی خود ارضایی می دهد. تنهایی گاهی بوی ظرف یکبار مصرف می دهد. تنهایی گاهی بوی صابون نارگیلی گلنار می دهد. تنهایی گاهی بوی دوش آب سرد می دهد. تنهایی گاهی بوی شکلات 90 % می دهد. تنهایی گاهی بوی چای جوشیده می دهد. تنهایی گاهی بوی فیلتر سیگار در ته مانده ی چای می دهد. تنهایی گاهی بوی باران در تراس خانه می دهد. تنهایی گاهی بوی ماکارونی همسایه بالایی می دهد . تنهایی گاهی بوی نان کپک زده در جا نانی می دهد. تنهایی گاهی بوی بیسکوییت مانده در کابینت می دهد. تنهایی گاهی بوی داغ کردن کیس رایانه می دهد. تنهایی گاهی بوی بطری آب از شب مانده می دهد. تنهایی گاهی بوی خیار پلاسیده ی 4 روز در یخچال مانده می دهد. تنهایی گاهی بوی کرم مو بر می دهد تنهایی گاهی بوی قرص برنج می دهد... . این آخری یک روز بوی گند جسدم را هم به این بو ها اضافه می کند... روی شیشه " ها " می کنم. با نوک انگشتم یک قلب می کشم با همان تیری که انگار همیشه باید از میانش عبور کند. انگار قلب بدون تیر یک چیزی کم دارد. ساعت 2 نیمه شب است . انگار هیچ کس در ساعت 2 نیمه شب نمی خندد. وقتی سیگارت را ترک کرده باشی ، ساعت 2 نیمه شب غمگین ترین ساعت دنیاست. این روز ها حتا هوس خندیدن هم نمی کنم. غیر از صدای گربه ی حامله ای که توی راه پله به دنبال فلسفه ی حیات می گردد و ناله می کند ، صدای دیگری اختناق این اتاق را به هم نمی زند. دو انگشت بالا تر از شقیقه ام دارد می کوبد. می نشینم روی صندلی ای که آخرین بار باهم خریدیمشان. گفتم : (( تو که نمی مانی ، صندلی به چه کارمان؟ )) گفتی: (( من نمی مانم ، تو که روی صندلی می نشینی )) انگار آن روز ها ، این روزهایم را می دیدی. آه لاکردار! اگر بدانی چقدر دلم برایت تنگ شده! آخر کجای این دنیا زندگی می کنی که خبر نداری در" وال استریت" هم تحصن کرده اند تا تو برگردی. حالا هر چه قدر هم که خبر نگار واحد مرکزی خبر گزارش کند که هوای اقتصاد آمریکا ابری است . من که می دانم اعتراض آنها برای رفتن توست. یک بار خواستم برایت نامه بنویسم، هر کار کردم گریه ام نگرفت. نامه ی بدون گریه هم که تاثیر گذار نیست. پیاز ها هم بی بخار شدند این روز ها. اما خب هر چه باشند تا مغز استخوان خودشان هستند. پیازند بدون هیچ ناخالصی. خودکار را برداشته ام و برای عکس مرد در روزنامه "سبیل "می کشم . فکر کنم همسرش با این" سبیل" بیشتر دوستش داشته باشد. صدای لولای دری که باد تکانش می دهد ، می تر ساندم. از روی صندلی بلند می شوم. باز هم روی شیشه " ها " می کنم . با نوک انگشت، نام تو را روی شیشه می نویسم و یک چشم می کشم با همان اشکی که انگار همیشه باید همراهش باشد. انگار چشم بدون اشک یک چیزی کم دارد. ساعت 3 نیمه شب است . انگار هیچ کس در ساعت 3 نیمه شب نمی خندد.وقتی سیگارت را ترک کرده باشی ، ساعت 3 نیمه شب غمگین ترین ساعت دنیاست... او چقدر به چشمان هیز مامور مترو و ذهن خراب دانشجوی ستاره دار یا فکر های شبانه ی پسر همسایه بدهکار است...؟ NO ROOZ از آخرین جملاتی که گفت فهمیدم سراب بود هر آنچه از عشق می دیدم و رفت و من به خیال دوباره آمدنش شبیه یوسفِ در قعر چاه نومیدم تمام غصه ی این سال ها از آنجا بود که هر کجا دل من گریه کرد خندیدم غریب و بی کس و تنها شدم ولی از او غمی به دل نگرفتم اگر چه رنجیدم هزار سال ز عمرم گذشت من اما هنوز چشم به راه رسیدن عیدم...
پ.ن:رو سیاه لطف دوستانم که در این مدت من رو مورد عنایت قرار دادند. شاید اگر اصرار شما نبود خیال برگشتن نمی کردم. پ.ن :یکی از دوستان (( هانا )) دوباره شروع به نوشتن کردند. این اتفاق رو به فال نیک می گیریم .امیدوارم که بخونیدش. " در قسمت لینک ها " پ.ن : دستت را دور گردنش حلقه نکن . یاد گردن کلفتی اش می افتم که توانست تو را از من بگیرد، حرص می خورم... پ .ن : وقتی روی در می نویسند : (( آمدم ، نبودی )) بغض می کنم. یعنی آمده و من نبودم ؟ م ت ل ب ح چ د ی م ل ث ض ق غ ع ب س ض ظ ذ ر و م ا م ک ج چ و ا پ گ ذ ل ا ت ث د ی م خ ا ی س ص م ف غ ع ه خ ا د ل ا ت ب ب ی س ط ش ص ث ق ف ا غ ا د ن م خ ک ح ه ت ب ی ش قسم به این شب شوم و حصار نامردی به نسل ما که شده متهم به بی دردی قسم به این همه تزویر و این همه تبعیض به برگ های زمین خورده در تب پاییز به گریه های من از رفتن تو از خانه به خنده های همان دوره گرد دیوانه به اضظراب ، میان صف خریدن شیر به ترس و وحشتم از رنگ قرمز آژیر به خواب رفتن من وقت فیلم دیدن هام به خاطرات تو و بی هوا خمیدن هام به چای تلخ نخورده ، سکوت بی پایان به اشک آمده از چشم مرد در زندان قسم به لرزش پا ، پای جوخه ی اعدام صدای قاضی نا پاک ، اذان بی هنگام به آن زنی که شده فاحشه به هر عنوان به رنگ قرمز جا مانده بر لب لیوان به خیره ماندن من روی عکس بر دیوار به جنگ بین نفس هام ، سرفه و سیگار به دختران فراری و اشک مادر ها به چشم های سفید از نگاه بر در ها قسم به مرد سیاست زده که با نفرت نوشت : " مرگ به از زندگی با ذلت " به اولین چک برگشت خورده ی پدرم به بی اراده ترین فکر های توی سرم به آخرین لحظات نفس نفس زدنم به دست های تو بر بی کرانه ی بدنم به واژه های کثیفی که در گلویم ماند به اعتراص غریبی که ریشه ام خشکاند که نسل من به همین سادگی نمی گندد و شهر بی رمق من دوباره می خندد پ .ن : خانم بازیگر! وقتی که در حال باز کردن آخرین دکمه های پیراهنت بودی تا مقابل چشم های هیز لنز دوربین ،روشنفکری ات را به رخ بکشی ، پدرت اینجا داشت خواب بد می دید. پ .ن : ای کاش سر در همه ی توالت های عمومی نوشته بود : شعار های سیاسی تان را روی در توالت فریاد نزنید. همینطور که آخرین جوش روی صورتم را جلوی آیینه فشار می دهم، دارم به این فکر می کنم که مسواکم چه رنگی بود . دیشب تا صبح به این فکر کردم که آدامس های چسبیده روی صندلی سینما را چه کسی پاک می کند؟ تا حماسه پوشیدن آخرین جوراب فقط چند لحظه باقیست. باران می بارد . چترم را سوراخ کرده ام که دزد نبرد! از خانه بیرون می زنم . اولین چیز که نظرم را جلب می کند لکه ی ادراری است که جلوی خانه ، پشت ماشین همسایه ، روی زمین نقش بسته.معلوم نیست این اثر فیزیولوژیک برای چند ساعت قبل است که هنوز زیر این باران ،هارمونی اش را از دست نداده. مترو شلوغ است. نگاه های مردی که معلوم است دیشب تا صبح نخوابیده را نمی فهمم. می روم در نخ روسری دختری که چشم هایش از همان هاست که می گویند سگ دارد. صدای گوینده ی مترو مرا از تصویری که در ذهنم ساخته ام بیرون می آورد: (( میدان انقلاب... )) تپه ای که باید دوستش داشته باشم. لبخندی عمیق می زنم و به خودم القا می کنم که حتما این نماد ،مفهومی دارد که تو نمی فهمی. از اولین کتابفروشی که میگذرم زردی دندان داد زن جلوی پاساژ دلم را می زند. تمام حسی که برای نشان دادن خود به عنوان یک جوان کاملا روشنفکر لازم است را در صورتم جمع می کنم.سیگار را از جیبم بیرون می آورم . فندک زیپویی را که شاید تنها دلیل سیگاری شدنم بود را روشن می کنم ؛ بعد از بیرون دادن اولین دود می پرسم : (( آقا کتاب " صد سال تنهایی " رو دارین ؟ )) پ.ن: وقتی روی تخت رویت را برمیگردانی و پشت به من میخوابی ، من در خوشبینانه ترین حالت فکر میکنم، شاید از بوی سیری که امشب خوردی خجالت می کشی.. پ.ن: دوست دارم بمیرم ،مثل گدایی که زیر پل ،پتو را روی سرش کشیده ، و دارد با خودش ور می رود... بی تو ماه هاست ... بی تو روز هاست... راستی ... چند لحظه می شود که رفته ای؟ این دست های خسته ی من بی قرار کیست؟ این چشم های خیس، که گشته مدام چیست؟ گویی که درد عجیبی باز سر زده انگار در هوای دلم غصه پر زده دارد به خاک گرم مرا می نشاندم دارد به سوی مرگ مرا می کشاندم سرمای سوزناک اتاقم عجیب نیست؟ این گریه ها و اشک دمادم غریب نیست؟ با اینکه مدتی است دلم رو به راه نیست هرچند کار من به جز اشک و آه نیست اما شبی که می گذرد فرق می کند دارد غمی بزرگ مرا غرق می کند بغضی عجیب و سخت گلویم فشرده است انگار قلب من وسط سینه مرده است امشب نسیم نه که طوفان به پا شده است یا دست ها ی پنجره از هم جدا شده است؟ امشب میان سینه ، نفس حبس می شود اصلا چرا خدا نفس ، بس نمی شود ...؟ وقتی میان وهم جوابی نداشتم با آن هراس و حال خرابی که داشتم بانگی رسید و گفت: اگر جان دریده است یک دم نظاره کن زمستان رسیده است...
بی تو این نگاه بی تو این رفیق های نیمه راه یا همین نگاه های منتظر پشت میله های سرد راه راه بی تو این شب سیاه دست های بو گرفته از گناه گریه های گاه گاه چشم های خیره در میان راه روز ها و هفته ها و ماه ماه روزگار در نبود تو تباه شانه های بی پناه می شود همین نوشته ی سیاه می شود همان روایت همیشگی: می شود دوباره آه...
پ.ن: خدا کند قدش از تو بلند تر باشد . آن وقت نمی توانی سر روی شانه هایش بگذاری، برمیگردی... روی مورچه ها آب می ریختم مادرم می گفت : " نفرینت می کنند " . . . چمدانت را بستی خدا حافظی هم نکردی نفرینشان گرفت...
پ.ن : می بینی ؟ باید به جای لب های تو از سیگار کام بگیرم... پ.ن :خدا کند سیل بیاید ، شاید جریان آب تو را به من بازگرداند... بلند شو و هرچه که تا به حال برایم قرقره کردی لای پتو بپیچ و دور شو از این کج خلق مریض بس است هرچه که تا به حال دروغ اسمش بود آنقدر معلوم است دوستم نداری که سوسک سیاه روی سنگ سفید دستشویی...
پ.ن: برای اینکه به یاد تو بیافتم شمع و گل و پروانه ودریا و آسمان و باران لازم نیست این روزها حتا آدامس اربیت هم مرا به یاد تو می اندازد... پ.ن: زیر باران باید سیگار دستت باشد اگر دست کسی در دستت نباشد... مردی که زن فاحشه ای را به بستر می برد فردا غسل جنابت می کند یا غسل جنایت... مثل تو با من پاییز برگ ها زرد می شود مثل من بی تو.
پ.ن: کاش مرا به اندازه ی صفر های سه هزار میلیارد تومان دوست داشتی. پ.ن: یاد تو همیشه با من است . حتی در آن هنگام که میان نوشتن جوهر خودکارم تمام می شود. سرنوشت من همان سرنوشت بادکنکی است که از اول محکوم به ترکیدن است. مثل دستمال یزدی آویزان شده از تیر آهن پشت کامیون ،عمریست به این طرف و آن طرف می روم تا شاید خیال خام خراب خمیده ام در خاستگاه خشکیده ی عشق،به کسی متمایل شود. مسخ شده ام در ذهن (( کافکا )) و از (( کوزت )) هم بینوا ترم! به یادم می آوری بازی تلخ سنگ ،کاغذ ، قیچی را . وقتی سنگ می شدی و قیچی می کردی کاغذ هایی را که آنقدر برایت سیاه می کردم که کلاغ که هیچ، جغد هم در آن سیاهی راه خانه اش را گم می کرد! روز تولدم نزدیک است و باید همراه شمع ها فوت کنم آرزوهایی را که آرام آرام مثل تار موهایم می ریزند و قسمت کنم کیک شکلاتی را میان تمام کسانی که در تنهایی ام نقش داشتند. کاش می توانستم تو - که قسمت کس دیگری شدی- را هم قسمت کنم ؛ قسمت خودم... دیگر تنهایی هم برایم کلیشه شده . آنقدر دغدغه دارم که فکر رستوران گردان برج میلاد در مخیله مغشوش من ، حتی در آن لجن های گندیده ای که سالهاست گوشه ذهنم را اشغال کرده اند ، جایی پیدا نمی کند. از این به بعد تصمیم دارم وقتی گوجه ای زیر پایم له می شود کمتر گریه کنم و به جای اینکه تلاش کنم توجه دختر زیر آرایش گم شده ی ایستگاه مترو را جلب کنم می خواهم فکری به حال پیر مرد ۶۰ ساله ای کنم که فیلم " س و پ ر " بلوتوث می کند. توجه داشته باشید که دری وری گویی هایم ربطی به سقوط دیکتاتور لیبی ندارد. بلکه فکر می کنم تنهایی دارد کم کم کار دستم می دهد. خدایا ! دارد باورم می شود که بین هفت میلیارد انسان روی زمین مرا گم کرده ای. یا شاید هم من تو را گم کرده ام. به هر حال من را هم نگاه کنی بد نیست. قول می دهم ذوق مرگ نشوم.
پ.ن : حالم دارد از واژه ی تنهایی به هم می خورد. دوست دارم از این دژی که برای خودم درست کرده ام بیرون بپرم . اما منجنیق ندارم! پ.ن : آقایی که داری دائم می پرسی ! جهت اطلاع عرض می کنم که بنده از جمعیت ذکور هستم . اگر قصد مخ زدن ما را داری گوشه ی سیبیلم را نشانت می دهم! پ.ن : از این به بعد کم تر می آیم .می نویسم به علت پاره ای از مشکلات ،بخوانید به علت بی حوصلگی! باد کولر به سمت شرق می وزد و من ابلهانه اخبار بحران اقتصادی غرب را مرور می کنم و سرگرمم به اینکه به جز پشه ها هیچ کس دیگری صورت مرا با شهوت نمی مکد. در جایی میان خط استوا و خانه ی مرد سومالیایی ، قاشق به دست ایستاده ام و به فکر پر کردن شکم خویشم و اصلا کاری ندارم به اینکه دوست دختر مهران امروز دیگر باکره نیست. محبوب من ! امیدوارم این مزخرفات حال ذائقه ات را به هم نزده باشد. یادت باشد هنگام رفتن روی صندلی آخر اتوبوس بنشینی ؛ من به چشمان هیز راننده ی اتوبوس اعتماد ندارم. برو و تا وقتی که همه ی دیش های ماهواره را جمع نکرده اند برنگرد. من هم قول می دهم در نبودت هر شب بهانه ای برای گریه کردن دست و پا کنم . روز های زوج گریه برای رفتن تو . روز های فرد گریه برای تنهایی های خودم. جمعه ها هم سوزن نخ می کنم تا روکش جدید بالشم را بدوزم !
پ.ن اول: چه روزگار عجیبی ! پول بلیط رفتنت را خودم حساب کردم. پ.ن دوم : محبوب من ! ای کاش رفتنت هم مثل خودت خیالی بود ... پ.ن سوم : این روز ها حرف هایی را که خودم می زنم هم نمی فهمم! کمی پیاده روی در میان انسان ها، نگاه خسته شده زین همه تظاهر ها، و گاه عُق زدنم در میان کاغذ ها، که شعر های مرا در سکوت می خوانند، گواه درد من است این سکوت بی پایان، و باز قصه ی تنهایی ام که تکراری است، و فکر شوم و کثیفی که : زندگی کافیست!، و ذهن یخ زده ی مرده ی تکیده شده ، که سالهاست از این غصه شعر می گویند، و گاه در هوسی کور، عشق می جویند، منم که دلزده ام زین همه ترحم ها، منم همان که در این شوره زار سوزنده، میان دشت پر ازریگ های جان فرسا، به روز مرگ خودم چشم دارم و گاهی، در آستانه ی در می نشینم و آهی، که از درون عمیق دلم برون آید، و غربتی ابدی در نگاه من زاید، خلاصه می کنم این داغ جاودانی را، اگر که این دل هرزه خراب و هرجایی است، و فکر من پر از این شعر های بالایی است، دلیل آن غم سنگین و تلخ تنهاییست...
پ . ن : نمی دانم" خوردن " غصه هم روزه را باطل میکند؟ پ.ن : همه ی این روز ها برای من یوم الشک است ، شک دارم من را دوست داشته باشی... تنهایی پیچیدگی خاصی ندارد. دست هایت که می خشکند و کدر می شوند یا هر وقت حواست نباشد که امروز چند شنبه است. یا اینکه جواب سوالات عمودی - افقی را در جدول روزانه ات جا به جا بنویسی یا حتی به سوپر مارکتی بغل خانه ی خانواده ی آقای اکبری به جای 2 نخ بگویی 2 کیلو سیگار بده . اینها همه نشانه های تنهایی است. البته واژه ها هم گاهی به تنهایی دامن می زنند مثل من ، تو ، او یا همین دستور زبان لعنتی که در متضاد هایش واژه ای متضاد تنهایی ندارد در این تنهایی دارم پوست می اند ازم دیگر با دیدن مغازه ای به نام ( کرست مادام ) که هر روز از جلوی چشمانم رد می شود ارضا نمی شوم. حتی با خواندن جمله ی (( لطفا فشار دهید )) روی در هر مغازه یا خواندن خبر تجاوز گروهی در روزنامه ها هم. من به دنبال بهانه ای می گردم که ذهنم را به اورگاسم برساند. شاید اگر دیگر به ادرار کردن مرد دیوانه پشت ساختمانمان یا نگاه های معنی دار دختر خاله ام یا کرایه تاکسی 650 تومانی مسیر امام حسین – سید خندان فکر نکنم بشود یک جور هایی این تنهایی را طاقت آورد. مدت هاست به این فکر می کنم که علت خٍنگ بودنم چیست! چرا من زیاد نمی فهمم؟ یا به عبارتی چرا کم می فهمم ؟ یادم می آید پنیر که زیاد می خوردم مادرم میگفت : " نخور ! خِرِفت می شوی! " فکر میکنم دلیلش همین پنیر خوردن های من است. این روزها تنها پیامکی که برای من فرستاده می شود این است: " برنامه ی نماز جمعه ی این هفته ی تهران..." انگار ستاد نماز جمعه بیشتر از" او " دلش برایم تنگ می شود! فکرم مشغول این است که باید هر چه زود تر بچه دار شوم ؛ به این زودی ها که پیر نمی شوم تا بخواهند توی اتوبوس جلوی پایم بلند شوند! دیروز که سیگار را برعکس روی لبم گذاشتم پسر بچه ای چپ چپ نگاهم می کرد. فکر کنم دچار تناقض فلسفی شده بود! زیاد حوصله روضه خوانی ندارم . آمدم فقط بگویم که اصولا سیگار حس خوبی به آدم می دهد .همین که می فهمی با هر" پک" دندان هایت یک میلیونیوم ( امیدوارم واژه ی مذکور را درست نوشته باشم) زرد می شوند یا اینکه خس خس گلویت به مرور زمان لالت میکنند، چه چیز از این بهتر؟ لال بودن ذهن آدم را بازمی کند ، قلم را روان و در نتیجه خط را بهتر! مادرم می گوید از وقتی که از سربازی برگشتی آرام تر شدی . یک بار " آرام" توی دهانش نچرخید ، گفت:" لال تر شده ای! " هنوز نمی داند سیگاری شده ام!
پی نوشت اول: امید وارم موسسات ترک سیگار مرا " هک یا حک " نکنند. ( املای درستش را بلد نیستم!) پی نوشت دوم : تنها بودن هم عالمی دارد. پی نوشت سوم : حوصله ندارم دیگر . شاید این وبلاگ نفس های آخرش باشد، شاید. پی نوشت آخر: وقتی که رفت داشت گریه میکرد. استنباطم این است که تمام دق و دلی اش را گذاشت تا بعدا روی سرم خالی کند. ( شب- داخلی- روی کاناپه) مرد: می خواهم تمام دلتنگی هایت را روی صورتم بالا بیاوری تا شاید میان پسمانده های عق زدنت ؛ زیر این کثافت کاریِ دوست داشتنی ات ؛ به چهره ی به گند کشیده شده ی من لبخند بزنی تا دندان هایت کمی هوا بخورند. زن :هر چقدر هم که اصرار کنی . هر چقدر هم که لب هایت آویزان شوند و گوشه ی چشمت را فشار بدهی که اشکت در بیاید باز هم نمی مانم . دلم گرفته . دلم عجیب گرفته این روزها... ( روز – خارجی – روی نیمکت ترک خورده ی پارک) مرد: موهایم سپید شد. ازبخت سیندرلا هم سپید تر. حتی از دندان های سپید سپید دندان.کمر خم کرده ام در نبودنت. دارد به من می خندد پسر همسایه بالایی مان به آب روان شده از بینی من. صاحب خانه هم تیز نگاهم می کند. دستانم می لرزد از بس ویتامین دست های تو را نخورده .انقدر تیغ خریدم تا رگم را بزنم سوپر مارکتی سر کوچه هم از دستم خسته شده. یک بار خواستم طناب بخرم تا دار درست کنم اما بلد نبودم . آقا اسماعیل هم بلد نبود. زن: تو دیوانه ای.کس دیگری را پیدا کن تا از تنهایی بیرون بیایی! مرد: نیست ! مثل تو نیست ! که وقتی گریه می کنم زیرچشمی نگاهم کنی و نپرسی خرت به چند. فکر نکنم برای تو هم مثل من پیدا شود که وقتی چمدان می بستی از لرزه ی اندامم آینه ی روی دراور هم تکان می خورد. یا دندان هایی که صدا میداد. از تو چه پنهان همه شان خراب شده بودند ؛ یک دست مصنوعی انداختم نهصد هزار تومان . خوب است فقط وقتی آه می کشم از میان دندان نیشم صدای سوت می آید! رفیق این روزهایم شده همین سرطان پروستات. برگرد که دلم هوای موهایت را کرده! زن: موهایم را دکولره کرده بودم به سرم نساخت . همه اش ریخت. مرد: چه اتفاق غمگنانه ای ، آدم دوست دارد تاریخ دهان باز کند و این داستان ها راببلعد. این روز ها تجدد و تحجر به یک اندازه خوره می شوند برای روح انسان. اگر به جای دکولره همان تخم مرغ به سرت می گرفتی الان من از چسبیدن روسری به سرت متعجب نمی شدم. زن: شب شده باید برگردم! مرد ( با حالتی که معلوم است بغض دارد) : هنوز هم برنمی گردی ؟ زن ( در حالی که راه می رود) : نه! مرد :آه ! ( در اینجا باید صدای سوت بیاید) - تیتراژ- چه در صلح چه در جنگ، سرباز هاي غربت، محكوم ها به طاقت، و اشك بي نهايت، لباس هاي خاكي، هلاکی، سیگار های پنهان، یا تیغ های عریان، و گریه های بی جان، ستوه درد دوری، تنبیه های زوری ، صبوری صبوری، غروب های دلگیر، نگاه های شبگیر ، و ذهن های در گیر، تفنگ های خسته، غرور ها شکسته، دهان های بسته ، تمام شد ولیکن ، تنها بودن من ، اینک ادامه دارد... فکر می کرد. از همین حالا در بند پوتین هایش بود و کلاهی که قرار است نقابش از وسط بشکند و قرار است تنبیه شود. فکر می کرد وقتی دلتنگ شد کارت تلفن از کجا بخرد . ابرو هایش در هم رفت. چه چیز از این بد تر که در بهترین سال های عمرش باید مو هایش ماشین خورده ی نمره ی چهار باشد و همیشه بوی تاید بدهد! چه خشم شب هایی! و چه شب هایی! آنقدر روی دوشش تنهایی بود که کلاشینکف روی شانه اش سنگینی کند یاد حرف پدرش افتاد: (( سربازی از تو مرد می سازد )) . . . می روم مرد شوم...
از روی ناچاری نوشت: پس از تقریبا دو ماه دوره ی آموزشی که قرار است برایم خاطره شود و قرار است بعدا حسرتش را بخورم ، برخواهم گشت. به علف جویدن الاغی نگاه می کنم که چشمانش از من هم زیباتر است. شاید اگر صیاد ها اول به چشم های الاغ – قبل از گوش های درازشان – نگاه می کردند ، حالا باید الاغ ها را هم در باغ وحش نگه داری می کردیم! همه ی ما در برزخ زندگی گرفتاریم. پیدا نیست کجاییم . اینکه بعد از این برزخ به کجا می رویم هم پیدا نیست. اساسا انسان در میان وهم آفریده شده و تا آخر عمر هم در توهمش غلت می زند! ما انسان هایی که بزرگترین سوال زندگی مان مرگ است چرا نباید زود تر به پاسخ آن دست پیدا کنیم؟ راهش فقط یک بار مردن است! هنوز در پاسخ این مسئله سر می خارانم که حاجیان به حج رفته چه کشف بزرگی انجام داده اند که باید پیش پایشان جانداری - که از بد روزگار نامش گوسفند است – قربانی کنیم؟ وقتی این سوال را از گوسفند پرسیدم گریه کرد! ما انسان ها همیشه در اسارت شکم بوده ایم. از پدرمان آدم که به خاطر دو گندم روضه ی رضوان فروخت تا مایی که برای پر کردن شکم، نان از یتیم خانه می دزدیم. من یقین دارم که باعث و بانی بالا رفتن آمار طلاق ، معلم ادبیات کلاس دوم راهنمایی مان است؛ همان جایی که در درس متضاد ها رو برو ی اسم مرد نوشت : زن ! جایی نوشته بود: هر چه باشد ما آدمییم و آدم تشکیل شده از آه و دم. یعنی باید آهی بکشی و بروی همین! و من از این همه آه کشیدن شیشه ی عینکم بخار کرده! برداشت اول: کودکی از پشت درختان پرید گفت عید دست به هم زد، پرید خنده کنان تا ته رویا رسید اشک پدر را ندید خنده ز لب های پدر رخت بست بغض به بار آمد و در هم شکست در نگهش جان نبود سفره بود نان نبود باز پدر در ته سیگار ماند خنده ی کودک ز لبش خشک شد داغ به قلبش نشاند دید پدر قلب خودش را فشرد دست به دیوار برد جان سپرد.... برداشت دوم: شب رسید باز غمی جان گرفت جان درید عید بود در دل او واژه ی تردید بود رفت و رفت دست تکان هم نداد درد به جان می زد و درمان نداد رفت و رفت پشت سرش مرد زمینگیر شد اشک سرازیر شد پیر شد عید بود حال، دگر مرد چه نومید بود از نفس افتاد و پر از درد شد سبزه عید از نگهش زرد شد... برداشت آخر: کاش که ماتم نبود لرزه به دستم نبود غم نبود کاش دلم یکه و تنها نبود یخ زده در قصه ی سرما نبود سفره هفت سین من از غم پر است: (( سرد و سخت ساز و سوز سیطره ی شب به روز سبزه ی بی بار و برگ سایه ی سنگین مرگ )) تُنگ ترک خورده ی بی ماهی ام یاد من آرَد غم تنهایی ام گریه ی گه گاهی ام غصه ی تنهایی من قصه نیست حال و هوایی است که باید گریست حال که عید آمده آزرده ام باز ترک خورده ام مرده ام... آبم بدهند یا ندهند کودم بدهند یا ندهند خاکم مرغوب باشد یا نباشد حتی اگر زیر خاک کپک هم بزنم حتی اگر کرم ها بد نگاهم کنند باز هم سبز نمی شوم...
این متن را با لحن حماسی بخوانید این متن را با لحن احساسی بخوانید این متن را با لحن سیاسی بخوانید در را نگاه می کنی تا بهانه ای داشته باشی که به او بگویی " چشمانم به در سفید شد!" تا تمام نبودنش را گلایه کنی تا تلاش کنی خودت را در نبودش رنج کشیده نشان بدهی آخر هر چه باشد انتظار تلخ است ! حتی اگر بیاید حتی اگر آمدنش شیرین تر باشد چه برسد به روزی که ... - انگار چشمانت به در سفید شد!




ما همه رانده شده ی یک د رختیم؛ درختی که آدم را از عرش به فرش رساند . شاید به خاطر همین است که با درختها پدر کشتگی داریم و روی آنها یادگاری می نویسیم.

| Design By : Night Skin |

